اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

شعر تشییع در تبعید سروده مجتبی جعفری

تشییع در تبعید


هر شب من و طعم گسِ تکرار

تقدیرم از روز ازل این بود

یا ایها البدبختی از آغاز

پیمانه ات خوناب چرکین بود


من زندگی را مرگتر دارم

با تلّی از بغض ترک خورده

پشت چراغی تا ابد قرمز

با آرزوهای کتک خورده


اردیبهشت طعم جهنم داشت

میلاد نه، میعاد هجرت بود

در قحط سال غربت و ماتم

بانگ غراب و بوم دهشت بود


من ساز ناکوک زمین بودم

مجنون ترین بیدِ تبر خورده

معجونی از عصیان و دلشوره

شیرین ترین فرهادِ سرخورده


با پیکر بی جان و فرسوده

با لرزشی بر استخوانِ پشت

سخت است حالم را بدانی سخت

روزی که میلادم مرا می کشت


همچون پل بی عابر تنها

در رخوت خاموشی و حسرت

آوار صدها کوه بر گردن

لنگ عبور خویش با وحشت


ققنوس گنگ تیره بختی ها

جا مانده از خاکستر افسوس

چون بختکی آتش به بختم زد

آوار شد کابوس بر کابوس


در مسلخ دژخوی مرگ اندود

دلق هویت پاره و مخدوش

در این گُم آبادِ ستیهنده

خوف و عنا همخانه و همدوش


در این عبوسین شب، شبِ ممتد

در انزوای تیره ی معهود

با پیکری دلخسته و مسلول

سهم من از دنیا فقط این بود


تن زخمی از پادافرهِ هستن

با طالعِ کژفهمِ کوژ اندیش

عجز و عزا و رخوت و خلسه

ژرفِ شگرفِ ورطه ی تشویش


در بستر جبر و جنون و جور

سردابه ی چرک و فساد و خون

بهت هبوط از عالم فردوس

با حکم یک تبعیدیِ ملعون


در رقصمرگِ یک ملالِ گنگ

در چندش سردابه ی تابوت

چشم انتظار ساعت مردن

چون صائقه در مخزن باروت


مردم چرا هرگز نفهمیدند

این زندگی زهرآبه ی درد است

سگ مرگیِ هر روزه در هضیان

رگبارِ شرمِ تلخِ نامرد است


یلدای غم! خُنیاگرِ حِرمان!

ای زندگی، غم لانه ی اِدبار

بدمستی ات نوشِ خودت باشد

تنگ آمدم، دست از سرم بردار


ای زندگی! دست از سرم بردار

سهمم همیشه زهرِ افیون است

عریانیِ مردن نهیبم زد

این جامِ آخر ساغر خون است


من ماندم و شعر و شب و تاول

در رعشه ی تبدارِ فرسودن

تا ژرفنای پوچی یک گور

در هجو هستی شعر پیمودن


آغشته ی همخوابگی با برگ

سیب هوسناکانه در بستر

مخمور و مست از نشئه ی آغوش

آشفته از گَس بوسه ی پَرپَر


دیگر نمیخواهم بهشتت را

در نازکای مخملِ موهوم

حیّ علی شرّالعمل برخیز

در این قمارِ پای تا سر خون


در این قمار یکسره با باخت

در دستخونِ زادن و بودن

بر شطّ رنجِ بی سرانجامی

مات از مشوّش خواب فرسودن


با وعده ی نان و شراب و عشق

عطرِ نوازش، بوسه ی کشدار

بر زخمِ ناسورم نمک پاشید

موسیقیِ تکرارِ ناهنجار


" بیگانه" در بیغوله ی عسرت

آزرده از این خلقت مشئوم

افتاده یکسر در حضیضِ وهن

از مُرده ریگِ زندگی محروم


#مجتبی_جعفری

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
حسین کریمی

شعر لنگر تسکین از قیصر امین پور

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان‌های دل!

ای آرامش ساحل!


با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف‌های آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور ای دلشوره‌ی شیرین!


با توام

ای شادی غمگین!


با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش!

ای کاش...


نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
حسین کریمی

غزل نوبهار از حافظ شیرازی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


(حافظ)

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
حسین کریمی

شعر پادشاه فصل ها پاییز سروده مهدی اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر، با آن پوستین سرد نمناکش


باغ بی برگی


روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران، سرودش باد


جامه‌اش شولای عریانی ست


ور جز اینش جامه‌ای باید


بافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد 


گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،


یا نمی‌خواهد


باغبان و رهگذاری نیست 


باغ نومیدان،


چشم در راه بهاری نیست 


گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابد


ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌روید


باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ


پست ِ خاک می‌گوید


باغ بی برگی


خنده‌اش خونی ست اشک آمیز 


جاودان بر اسب  ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن


پادشاه فصل‌ها، پاییز 


(مهدی اخوان ثالث)

۱ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰
حسین کریمی

شعر«زمستان» سروده مهدی اخوان ثالث

ﺳﻼﻣﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ

ﺳﺮﻫﺎ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻧﯿﺎﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ

ﻧﮕﻪ ﺟﺰ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ

ﮐﻪ ﺭﻩ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ

ﻟﻐﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻭﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﺒﺖ ﺳﻮﯼ ﮐﺴﯽ ﯾﺎﺯﯼ

ﺑﻪ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻐﻞ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺎ ﺳﺨﺖ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻧﻔﺲ ، ﮐﺰ ﮔﺮﻣﮕﺎﻩ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﺮﻭﻥ ، ﺍﺑﺮﯼ ﺷﻮﺩ ﺗﺎﺭﯾﮏ

ﭼﻮ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ

ﻧﻔﺲ ﮐﺎﯾﻦ ﺍﺳﺖ ، ﭘﺲ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﺸﻢ

ﺯ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﯾﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ؟

ﻣﺴﯿﺤﺎﯼ

ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ ﻣﻦ ! ﺍﯼ ﺗﺮﺳﺎﯼ ﭘﯿﺮ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﭼﺮﮐﯿﻦ

ﻫﻮﺍ ﺑﺲ ﻧﺎﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﺍﻧﻪ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ... ﺁﯼ

ﺩﻣﺖ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ

ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻮﯼ ، ﺩﺭ ﺑﮕﺸﺎﯼ

ﻣﻨﻢ ﻣﻦ ، ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻫﺮ ﺷﺒﺖ ، ﻟﻮﻟﯽ ﻭﺵ ﻣﻐﻤﻮﻡ

ﻣﻨﻢ ﻣﻦ ، ﺳﻨﮓ ﺗﯿﭙﺎﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺭﻧﺠﻮﺭ

ﻣﻨﻢ ، ﺩﺷﻨﺎﻡ ﭘﺲ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ ، ﻧﻐﻤﻪ ﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭ

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻣﻢ ، ﻧﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﮕﻢ ، ﻫﻤﺎﻥ

ﺑﯿﺮﻧﮓ ﺑﯿﺮﻧﮕﻢ

ﺑﯿﺎ ﺑﮕﺸﺎﯼ ﺩﺭ ، ﺑﮕﺸﺎﯼ ، ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ

ﺣﺮﯾﻔﺎ ! ﻣﯿﺰﺑﺎﻧﺎ ! ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻣﺎﻫﺖ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﭼﻮﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ

ﺗﮕﺮﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻣﺮﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮔﺮ ﺷﻨﯿﺪﯼ ، ﺻﺤﺒﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺁﻣﺪﺳﺘﻢ ﻭﺍﻡ ﺑﮕﺰﺍﺭﻡ

ﺣﺴﺎﺑﺖ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﮕﻪ ﺷﺪ ، ﺳﺤﺮ ﺷﺪ ،

ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺁﻣﺪ ؟

ﻓﺮﯾﺒﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ، ﺑﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺧﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﯿﺴﺖ

ﺣﺮﯾﻔﺎ ! ﮔﻮﺵ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ، ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺳﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻗﻨﺪﯾﻞ ﺳﭙﻬﺮ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺪﺍﻥ ، ﻣﺮﺩﻩ ﯾﺎ ﺯﻧﺪﻩ

ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺳﺘﺒﺮ ﻇﻠﻤﺖ ﻧﻪ ﺗﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺍﻧﺪﻭﺩ ، ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﺣﺮﯾﻔﺎ ! ﺭﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺯ ، ﺷﺐ ﺑﺎ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﺳﻼﻣﺖ

ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ

ﻫﻮﺍ ﺩﻟﮕﯿﺮ ، ﺩﺭﻫﺎ ﺑﺴﺘﻪ ، ﺳﺮﻫﺎ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ، ﺩﺳﺘﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ

ﻧﻔﺴﻬﺎ ﺍﺑﺮ ، ﺩﻟﻬﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻦ

ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺍﺳﮑﻠﺘﻬﺎﯼ ﺑﻠﻮﺭ ﺁﺟﯿﻦ

ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻟﻤﺮﺩﻩ ، ﺳﻘﻒ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ

ﻏﺒﺎﺭ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻩ

ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ

۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ